حالا که زل زده ای به تن سپید مانیتور روشنتر از این نمی شود گفت دردهایی را که دارند ذره ذره ذره تمامم می کنند
نگاهم کن...آنقدر زل بزن توی این چشمها که چشمان بانوی سر به هوایت را به خورشید بدوزی!
راستی چند تای دیگر باید از خودم بزنم بیرون که مرا ببینی...و لبهایت را گاز نگیری که یعنی آدمها دارند نگاهمان می کنند هیس!!!
اصلا میدانی نمی شود سر به هوایی هایم را قورت بدهم...من همیشه گیس هایم را با مروارید بافته ام و برایم فرقی نمی کند ماهی کدام اقیانوس باشم چه برسد به برکه ای که گاهی تو..حتی تو هم می خواهی مرا نمک گیرش کنی
بگذریم....
صدای درد میاید-صدای یک شلیک-صدای پای کلاغی درون پوتین ها
صدای زخمی یک بال با گلوله ی سرد- برهنه کردن یک غم جلوی دوربین ها
من از سقوط پریدن پناه آوردم- اجابتی به دو بال پرنده ام باشی
شبیه جیغ دوتا چرخ بر تن جاده- صدای له شدنم را شنیده ماشین ها
اگر چه خاطره ها در من و تو زنده شدند- اگرچه آه کشیدیم و شکل خنده شدیم
اگر چه زود گرفتند قلبهامان را- برای خالی گلدان برای تزئین ها
همیشه نیش زمستان به غنچه ها آموخت- که می شود گل یخ بود و در سکوت شکفت
شبیه جنگل سجاده پهن شد گاهی- به روی وسعت بی انتهای بی دین ها
قرار ما تن ابری که بغض ها دارد- پناه می برم از تو به بارشی روشن
قرار ما ضربانی که تند می زند و- جلوی آینه رفتن برای تمرین ها
دلت ردیف ندارد نگات موزون نیست- نمی شود تپشت را شبیه شعر کنم
مرا ببر به سکوت سیاه شاعر ها- مرا ببر به خیال سپید غمگین ها...